ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥ 

خیلی حوصلم سررفته.درسم که ندارم بخونم. باید همین جوری ول ول بگردم و هی بیام تو اینترنت .میترسم آخر ماه باز پول تلفن زیاد بشه.باید کمش کنم. یه چیزی بگم...؟ه هستم.....

=============

نخواستم پست جدید بذارم! خواستم اینجا همین طوری بمونه! توی ماهی که دوسش دارم. فصلی که دوست دارم. روزایی که یاداوریشونم سخته. حالا تمام این اتفاقات گذشته. درسم تموم شده. دیگه از عشقم به ع خبری نیست، قرار بود بره یه جایی که نمینویسم کجا میترسم لو برم! :)) از ش خبری ندارم. ح سر خونه زندگیشه. بابا رفت که رفت. پشت سرشم نگاه نکرد. من و مامان تنهاییم. من هنوزم پر رویام! هنوزم غمگینم هنوزم زیاد گریه میکنم لوسم احمقم زود درگیر میشه احساساتم و ..... دلم میخواد اینجا بمونه و انتقالش بدم توی اون یکی وبلاگم! بلدم نیستم. لینکشو بذارم تو اون یکی وبلاگم؟ دوست ندارم. اینا یه روزای خاصی بودن. دوست دارم تو ارشیو باشن. یعنی جلو دید نباشن. از طرفی ام دوست دارم وصل شه به اون یکی بانوی ابی!! قالبشو عوض کردم که ارشیوم برگرده واسه خودم که تغییری نکرد! با این اکانت مسخرم البته!...

جمعه 1 شهریور 1387

........................................

شنبه ١ آبان ١٣٨٩

خیلی‌ اتفاقی دوباره رسیدم به اینجا! نمیدونم چرا. از خوندن اون همه غم که یه زمانی‌ داشتم حس خوبی‌ ندارم، اما خوشحالم که گذشت. نه اینکه الان غمگین نباشم الانم مشکلات هستن مثل همیشه اما امیدوارم به اوضاع! به جایی‌ که این همه سال آرزوشو داشتم که برم رسیدم، الان اونجام و خدا رو شکر می‌کنم به خاطرش. ع دیگه وجود نداره، قبلان هم گفتم! وجود داره اما من مدتهاست که ندیدمش و اصلا برام مهم نیست. اتفاقا همین چند روز پیش تو فیس بوک پیدام کرده بود! بد از اون که هیچوقت شکل نگرفت عاشق ب شدم، باهم دوست بودیم، الانم هستیم اما دوریم از هم، فیزیکی‌ منظورمه! اون جای دیگه است و من جای دیگه، نزدیک دو ساله که ندیدمش، ولی‌ هنوز دوسش دارم، دیگه هیچی‌ بینمون نیست، خودشم می‌دونه، سعی‌ کردم بهش بفهمونم که دیگه بهش فکر نیکنم دیگه دوسش ندارم و ...دروغ محضه من شب و روزم با یاد اون می‌گذره، همه دلخوشیم تو این غربت اونه. نمیدونم ته این حس چی‌ میشه، بارها سعی‌ کردم فراموشش کنم اما هر بار برگشته و نمیذاره! دلم می‌خواد بازم داشته باشمش، دلم می‌خواد مال خودم بشه واسه همیشه، دلم می‌خواد نی‌ نی‌ اونو داشته باشم، دلم می‌خواد با اون باشم با اون ازدواج کنم، خدایا یعنی‌ میشه؟ راستش چندان امید ندارم! با شناختی‌ که رو اون دارم و وضعیت جفتمون اما...هیچ چیزی بعید نیست. شاید خدا خواست و ...نوشتم که اگه یه روز مثل امروز به این آرزوم هم رسیدم قدرشو بدونم و یادم بیاد چقدر سختی کشیدم براش.  


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥ 

داره عید میاد اما منه دیونه ی دپرس هیچ انگیزه ای ندارم. باید لباس بخرم . نه پول دارم . نه حوصله. این دانشگاه حال بهم زن ترین مکان دنیا شده برام البته غیر از ع * عزیز. یه جوریم نسبت بهش . گرچه اونم مثل دیگرانه . ولی نسبت بهش حس بدی ندارم . مهربونه. دیروز سر کلاس زل زده بود بهم. احمقیه به خدا . فکر میکرد من نمی فهمم . بعد مستقیم که نگاش میکنم. نگام نمیکنه. چه وضعیت حال بهم زنی. خدا کنه زودتر عید بیاد بره. این ترم نفرت انگیز تموم شه زودتر.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥ 

امروز رفتم دانشگاه. با ش نیستم خیلی تنهام .این ترم افتادم با اون بورزوازی های احمق.حالم ازشون بهم میخوره. کثافت های ابله. اون اف کوتوله ی احمق جوری نگام میکنه انگار داره کلفتشونو میبینه. دیگه باهاشون نیستم. نمیرن. حالم بده . ع هم اومده بود . همش بین ما بود ولی محل سگ بهش نذاشتم.کثافت اشغال.نمیدونم این دانشگاه رفتن هم با این ات و اشغال ها شده عذاب.........دوست ندارم برم. ولی چاره ای ندارم. امروز بحث رفتن به ف شد.استاد میگفت هرکس که بخواد میتونه به راحتی تقریبااااااااااا بره. ولی من مسمم هستم هر طور شده باید یرم. یعنی میشه من یروز این نوشته هارو از اون جا بخونم...الان کلی حالم بده.سرکلاس گریم گرفته بود .نمیدونم اشتباه میکنم یا نه اما حس کردم اف به نگ گفت این بانو چی میخواد نگ گفت هیچی همین طوری میشینه زل میزنه تو صورت ادم. خیلی دلم شکست. گریه دارم هزارتا.یعنی میشه من برم....خدایا کمک....خدا رو شکر معدل این ترمم بد نبود یعنی بیشتر از ترم قبل شد . شده بودم حالا دارم دعا میکنم تا ترم دیگه بیشتر از این ترم بشم . خدا کنه...دلم خیلی گرفته. کمک خداجونی . اگه بتونم معدل ترم دیگم 18 بشه خیلی خوبه.سعی خودمو میکنم ببینم چی میشه؟...اینم از امروز.....اینا رو می نویسم تا یادم بمونه رنج ها رو.....این ترم معدلم 17 شد :دی//// خوشحالم اینم پیشرفت خوبیه. بازم سعی خودمو میکنم. ببینم میشه 18 یا نه؟میخوام از این به بعد مثل شب که سرش تو کتاب و حواسش به درس خوندنه همش درس بخونم و به اون اشغال های عوضی هم کار نداشته باشم.این ترم باید پیشرفت کنم به امید خدا.خدا با منه مگه نه بانو.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥ 

معدل این ترمو خودم حساب کردم 17 شد....اییییییی راضی ام از ترم پیش خیلی بیشتر شد

ایشالا ترم بعد میخونم بالاتر بشه


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥ 

این روزها غمگین و غمگینم....فقط همین.دلم بدجوری میگیرد....حالم خوش نیست...دیروز که داشتم میرفتم ک.ا.....دو تا زن توی اتوبوس توی اوج نا امیدی من بلند گفتن....لیسانس ف داره ....اینده اش روشنه نمی دونم چرا حس کردم یه پیامه واسه من؟خدا کنه اشتباه نکرده باشم...ع رو روز اول دانشگاه دیدم روز اول ترم منظورمه....حتی نگام نکرد بهم سلام نداد....مرتیکه ی هیز....انگار دیگه ازش خوشم نمیاد.....با ش توی یک کلاس نیستم این ترم تنهام بدجوری...........پر معلوم نیست بیاد با مر شدیدا دعوام شد به خاطرش....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥ 

هی بانو نمی دونی چقدر دلم تنگه!حوصله هیچ کس و هیچ چیزو دارم تو هم شدی گوشی واسه قرقرکردنهای من میدونی خب کسی رو ندارم که براش حرف بزنم خیلی تنهام دلم گرفته..کم کم دارم احساس میکنم یه فرقی با بقیه دارم چرا من مثل اونا نیستم چرا من اینقدر راحت خودمو نمی بخشم به دیگران ...چرا باید تنها باشم ...چرا اونی که دوستم داره باید بدتر ازخودم مغرور واز خود راضی باشه.من چه گناهی کردم که باید دائم توی رویا غرق باشم چرا باید یکی خارج از رویا توی واقعیت بغلم نکنه و نبوسه منو وای بانو بریدم خیلی خستم خدا به دادم برسه دارم دغ میکنم کاش زودتر این درس لعنتی تموم میشد گورمو گم میکردم میرفتم از اینجا پر هنوز نیومده شنیدم میخواد همونجا خونه بخره.....نمیدونم شاید حق با اون باشه ...دلم برای ح میسوزه خیلی گناه داره...دیروز روی تمام اعتقاداتم پا گذاشتمو گفتم میتونه ازدواج دوم داشته باشه....ازطرفی هم زنش گناه داره چیکار کنم!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥ 

چقدر الان دلم گریه میخواد ح رفت ومن باز تنهایی و غم واندوه غرقم کرده....مامی رفته سرکار ...بیچاره صبح گریم گرفت دیدمش....اخه با این حالش....ای خدا تو رو خدا یه حال خوب به من بده...من اینهمه غمو چیکارش کنم اخه ...دارم دغ میکنم....دارم اتش میگیرم وهنوز هیچ فایده ای نداره....خدا بهم کمک کنه....میدونی بانو دیشب وقتی حرفهای ک رو شنیدم که میگفت رفته و سک....داشته ...دلم سوخت ...من این کارو بدون عشق دوست ندارم. من نمی تونم مثل اون باشم ...من بیشتر حسشو میخوام تا لذتشو....من میخوام ستایش بشم ....من دلم یه عشق گنده ی گنده میخواد و هنوز این تنهایی ملالاور وحشتناک.امروز حوصله نداشتم برم دانشگاه.خسته بودم.ع رو از موقع امتحانات تا حالا ندیدمودلم تنگه...اونو نمی دونم.....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥ 

حالا که دارم به گذشته نگاه میکنم خودمو میبینم محدود ساکت وتنها و خلوت الان دارم غصه میخورم عشقهام همه ساکت مخفی و تمام شده ی روزها.هنوزم دلم تنگه برای ف پسرک عاشق کوچه ی خواهرم اینا دارم فکر میکنم....از دیروز شنیدم ر گفته من از اهنم دلم هی میسوزه برای خودمم.ح هم که از زندگیش راضی نیست از زنش.دیشب می گفت دوسش نداره.دلم براش سوخت.برای خودمم.دلم یه اغوش میخواد یه مرد پاک و عاشق یکی که تمام روزهای نبودنش رو برای ورودش شادی کنم. راستی چرا سرگذشت من اینجوریه؟.تا کی این تنهایی نفرتانگیز.دم عشق میخواد .پاکی و ارومی یک نگاه.هنوزم دلم هوس میخواد دلهره گرفتن دستاش.و ع هنوز هم دست نبافتنیست.دارم تصمیم میگیرم بهش فکر نکنم /.ببینم چی میشه!!1


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥ 

میدونی چیه؟بانو خیلی تنها شدم .تنها شدم و غرق رویای ع .دلم براش تنگ شده امروزه م میگفت ر گفته من از اهنم من احساس ندارم خیلی دلم شکست کسی نمیخواد بفهمه من یه قربانیم .من خستم.من عاشق یه ادم بی عرضه تر از خودم شدم که غرورش سر به اسمون میکشه .عاشق کسی شدم که حتی وجود نمیکنه بهم بگه دوسم داره.میدونی بانو دلتنگم بدجوری . کاش اون ع احمق می فهمید باید به من بگه دوسم داره.اینکه ترس نداره.دلم گرفته.تنهام.غمگینم.وعاشق عشق.میترسم برم دانشگاه.حوصله ندارم میگم خوبه من اینجا رو دارم بیام توش غرولندامو بنویسم وگرنه دق میکردم.پر هنوز برنگشته وهمه اینو ازچشم من می بینن.برام دعا می کنی برگرده.مرسی بانوی خوبم.یعنی میشه یه روز من اینارو از فرانسه بخونم......


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥ 

نمی دونم دلم یه عشق میخواد یه عشق پاک و دوست داشتنی.یه عشقی که تا اخر عمر نشه فراموشش کنم.ع اینجوری هست؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥ 

امروز تقریبا 3-4 روزه که پر رفته....مامانم ناراحته...وح خیلی بیشتر.دلم براش میسوزه.همش نگران ماست. دیروز رفتم دانشگاه انتخاب واحد کردم.نمی دونم چی میشه؟بازم با ع هستم یا نه.دیگه برام مهم نیست.که چی این عشق مسخره؟.کم دردسردارم حالا نگران این یکی هم باشم.تازه بعضی وقتها که به طرز زندگی کردنش دقت می کنم حالم ازش بهم میخوره!چه خوب که اینجا رو دارم اینارو می نویسم تا یادم بمونه .گرچه این روزها اینقد تلخه که هیچوقت یادم نمیره.ولی خب نوشتنو دوست دارم.سبک میشم.نمیدونم بعد از تموم کردن این دانشگاه لعنتی چی میشه؟ح میگفت خدا کمکم کنه میفرستمت بری؟نمیدونم.میترسم یعنی میشه؟....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥ 

پر نیومد..............ومن در استانه ی تلخ ماندن و تنهایی.........ح همش گریه میکنه......طفلکی...امروز میگفت قول میدم بفرستمت فر.........دلم برای خودمو خوذش سوخت


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥ 

امروز پر رفت نمی دونم واسه همیشه و یا اینکه برمیگرده. میدونم چرا رفت . بی مسئولیتی. چیز دیگه نمی تونه باشه .دیگه برام مهم نیست . رفتنش اذیتم میکنه ولی دیگه اهمیتی نداره .فقط و فقط دلم برا ماما می سوزه. ما هم گیر افتادیم.پس فردا روز انتخاب واحدمه.نمیدونم خیلی میترسم هم برای خودمو ایندم هم برا ماما. نمی دونم چیکار کنم.خدا کنه تابستون کار پیدا کنم.بتونم یهکمی پس انداز کنم.نمیدونم یعنی من میتونم برم فرانسه؟.....چه خوبه که اینجا رو دارم....واسه دلم می نویسم....برای خودم...برای بانوی ابی....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥ 
دوست دارم برگرده........خدا کنه!.........
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥ 

عید میخوان 20 روز بچه ها رو ببرن تور اروپا.من که نمی تونم برم.پول ندارم.ولی فکر کنم همه ی بچه ها یعنی دوستای خودم برن.اونا این پولا براشون مهم نیست ولی من همین الانشم سر پول شهریه با باباخان مشکل دارم.اگه ع بره من دق می کنم .فکر کنم بره اگه بچه هام برم.بدجوری دلم براش تنگ شده.خیلی تنهام .از وقتی ح ازدواج کرده تنهاتر شدم. هیچکی نیست باش حرف بزنم .ع که انگار میترسه بگه دوسم داره.دلمو شکست . به خودم قول دادم محل سگ بهش ندم.لوس بی مزه.راستی از کلاسهای ای هم حالم داره بهم میخوره دو ترم دیگه دارم تموم شه خیالم راحت شه.چه زندگی حال بهم زنی دارم من..................من یکی از ارزوهام رفتن به فرانسه ست حالا پول ندارم....باید بشینم و بقیه رو نگاه کنم....چقدر دلم میخواد برم .....کاش میشد ....(تور)


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥ 
من دلم یه عشق واقعی میخواد.......
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥ 

من صبرم زیاده

اونقدر وایمیسم تا بگی دوسم داری


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥ 
دلم تنگیده برات
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥ 

من ع ميخواممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

يه جمله ی کوچولو.............

بگو........

دوستت دارم!

همين لعنتييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥ 

چرا بهم نميگه دوسم داره

خجالت ميکشه!

چيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييی؟


کلمات کلیدی: