خیلی حوصلم سررفته.درسم که ندارم بخونم. باید همین جوری ول ول بگردم و هی بیام تو اینترنت .میترسم آخر ماه باز پول تلفن زیاد بشه.باید کمش کنم. یه چیزی بگم...؟ه هستم.....
=============
نخواستم پست جدید بذارم! خواستم اینجا همین طوری بمونه! توی ماهی که دوسش دارم. فصلی که دوست دارم. روزایی که یاداوریشونم سخته. حالا تمام این اتفاقات گذشته. درسم تموم شده. دیگه از عشقم به ع خبری نیست، قرار بود بره یه جایی که نمینویسم کجا میترسم لو برم! :)) از ش خبری ندارم. ح سر خونه زندگیشه. بابا رفت که رفت. پشت سرشم نگاه نکرد. من و مامان تنهاییم. من هنوزم پر رویام! هنوزم غمگینم هنوزم زیاد گریه میکنم لوسم احمقم زود درگیر میشه احساساتم و ..... دلم میخواد اینجا بمونه و انتقالش بدم توی اون یکی وبلاگم! بلدم نیستم. لینکشو بذارم تو اون یکی وبلاگم؟ دوست ندارم. اینا یه روزای خاصی بودن. دوست دارم تو ارشیو باشن. یعنی جلو دید نباشن. از طرفی ام دوست دارم وصل شه به اون یکی بانوی ابی!! قالبشو عوض کردم که ارشیوم برگرده واسه خودم که تغییری نکرد! با این اکانت مسخرم البته!...
جمعه 1 شهریور 1387
........................................
شنبه ١ آبان ١٣٨٩
خیلی اتفاقی دوباره رسیدم به اینجا! نمیدونم چرا. از خوندن اون همه غم که یه زمانی داشتم حس خوبی ندارم، اما خوشحالم که گذشت. نه اینکه الان غمگین نباشم الانم مشکلات هستن مثل همیشه اما امیدوارم به اوضاع! به جایی که این همه سال آرزوشو داشتم که برم رسیدم، الان اونجام و خدا رو شکر میکنم به خاطرش. ع دیگه وجود نداره، قبلان هم گفتم! وجود داره اما من مدتهاست که ندیدمش و اصلا برام مهم نیست. اتفاقا همین چند روز پیش تو فیس بوک پیدام کرده بود! بد از اون که هیچوقت شکل نگرفت عاشق ب شدم، باهم دوست بودیم، الانم هستیم اما دوریم از هم، فیزیکی منظورمه! اون جای دیگه است و من جای دیگه، نزدیک دو ساله که ندیدمش، ولی هنوز دوسش دارم، دیگه هیچی بینمون نیست، خودشم میدونه، سعی کردم بهش بفهمونم که دیگه بهش فکر نیکنم دیگه دوسش ندارم و ...دروغ محضه من شب و روزم با یاد اون میگذره، همه دلخوشیم تو این غربت اونه. نمیدونم ته این حس چی میشه، بارها سعی کردم فراموشش کنم اما هر بار برگشته و نمیذاره! دلم میخواد بازم داشته باشمش، دلم میخواد مال خودم بشه واسه همیشه، دلم میخواد نی نی اونو داشته باشم، دلم میخواد با اون باشم با اون ازدواج کنم، خدایا یعنی میشه؟ راستش چندان امید ندارم! با شناختی که رو اون دارم و وضعیت جفتمون اما...هیچ چیزی بعید نیست. شاید خدا خواست و ...نوشتم که اگه یه روز مثل امروز به این آرزوم هم رسیدم قدرشو بدونم و یادم بیاد چقدر سختی کشیدم براش.